
نمیدانم چه نسبتی با اشک داری که تا نامت بر زبانم جاری می شود
تا یادت در قلبم شکل میگیرد اشک از خانه ی چشمانم سرک میکشد
تا نگاهت را به ذهن می آورم قلبم تپیدن را آغاز میکند
در گوشه ی تنهاییم خاطراتم را مرور میکنم
خاطرات تلخ و شیرین را، بودن و نبودنت را، لحظه های تنهایی را،
لحظه های انتظار را واکنون می فهمم که عشق چه ها میکند
و تو میدانی که این خاطرات اشک من است که از گونه هایم سرازیر میشود
+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 11:2 توسط محیا |