دیگر به خلوت لحظه های عاشقانه قدم نمی گذارم ، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت ، سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ، من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام ؟ وقتی رسیدی و به کلبه ی دلم پا گذاشتی در باورم نمی گنجید روزی
تو را درخلوتم بپذیرم... بیگانه ای بودی هم قفس شده با من... برای
خود عالمی داشتی دورترازستاره های دوردست... درسرزمینی که
به روح من راهی نداشت... وناگهان ترادرروح خود احساس کردم ...
+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 13:53 توسط محیا |