تو نمي دوني من چي كشيدم وقتي كه گفتي تو رو نمي خوام
باور ندارم كه ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام
يه شوخي بود و يه قصه تلخ وقتي كه گفتي تو رو نمي خوام
خيال مي كردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نكردم
چشمهاي گريون دستهاي خسته دوري چشمات منو شكسته
رنگ اون چشات چشمهاي سيات زنجير دلت دستامو بسته
شايد يه حسود چشممون زده بگو كي مارو تنهايي ديده
ولي مي دونم تو آسمون ها قصه ما رو يكي شنيده
تو باور نكن هر كي بهت گفت پيشت مي مونم پيشت مي مونم
باور ندارم كه ديگه نيستي تا ته دنيا از تو مي خونم
چشمهاي گريون دستهاي خسته دوري چشمات منو شكسته
رنگ اون چشات چشمهاي سيات زنجير دلت دستامو بسته
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 16:41 توسط محیا |