دوباره تا وقتی که این جاده به انتها برسه به تو فکر میکنم... انتهای این جاده سرزمینه سبزیه که فاصلله من و تو رو صفر میکنه..نه صفر نمیشه به صفر میل میکنه به این جاده که اولش از تو دورم میکنه و اخرش از کسایی که به رنک بی رنک عشقن فکر میکنم و به خدایی که این فاصله ها براش تعریف نشدس وباز به تو...این بار دیگه فقط به تو فکر ممیکنم... به تویی که وسط روزمرگی زندگی گمم میکنی. بعضی وقتام بر عکس ؛ یادت از همه بدبختیام نجاتم میده.... شاید فقط یه خواب باشی...ولی نگران نباش هیچ کس جرات نداره از خواب بیدارم کنه... اره این جاده یه فرصت بی انتهاس...برای خواستن خواستن چیزایی که داشتنشون امکان نداره.. بازم نکران نباش من عادت دارم از خدا یه چیزایی غیر ممکن بخوام اونم هی واسم ناز کنه...
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 17:56 توسط محیا |