اگر روزی کوله بارم را بستم واز دیار "یاد تو"رفتم نقاشی هایم را نگاه دار نقاشی هایی که قلبم ان را با مداد رنگی یاد تو رنگ کرده بود مداد رنگی هایم را چه کنم؟ اگر روزی از یاد تو سفر کردم اسمم را همیشه سبز نگاه دار اما نه ! . . . . . . اسمم را در خزان رها کن نقاشی هایم را به باد بسپار می خواهم دور از خودخواهی باشم اما مدادرنگی هایم را چه کنم ؟!!! 
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:6 توسط محیا |
وقتی که عاشق چشمات شدم تازه فهمیدم که زیبایی چیست. وقتی که تو رو در قلب کوچکم جای دادم تازه صدای ضربان قلبم را شنیدم. وقتی که دست در دستان تو نهادم تاره معنای گرمی را درک کردم. لحظه ها و ثانیه هایی را که با تو سپری میکنم بیشتر پی به معنای زندگی می برم . هنگامیکه به یاد تو هستم می فهمم که آرامش چیست و هرگاه به جدایی می اندیشم کنار خود سایه مرگ را می بینم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 8:35 توسط محیا |
رو در و ديوار اين شهر ، همش از تو يادگاره توي اين كوچه ي تاريك ، منو تنها نميذاره ياده حرفاي قشنگت ، كه تو قلبم لونه مي كرد ياده دل تنگيه چشمات ، كه منو بهونه مي كرد ميزنه آتيش به جونم ، پس كجايي مهربونم آخه من ترانه هامو ، واسه ي كي پس بخونم؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 9:50 توسط محیا |
خدا نامیست آشنا كه بر آنچه دوستش داریم می نهیم نامی فراتر از آنچه بتوانیم توصیفی برایش گوییم بارها وقتی كسی نیست تقصیرها را به گردن بگیرد اونا نگاه مهربانش می گوید من هستم و چه بی رحمانه همه چیز را به گردنش می اندازیم و باز هم دوستمان دارد . نه خسته می شود نه می گریزد از گریه های بی پایان فرزندانش . هر شب فرزندانش با لالایی باد در گهواره ی زمین می خواباند و هر سپیده دم آن ها را با نوازش عاشقانه ی صدایی بر فراز گلدسته های آبی رنگ بیدار می كند . آری این آسمان بی دریغ ، این جلوه گاه عشق ، این مادر مهربان و این پدر دلسوز خدای من است . خدایی كه وقتی می خوانمش هیچ گاه مرا بی پاسخ نمی راند ، حتی وقتی با او قهر می كنم باز هم مرا از هدیه هایش محروم نمی كند خدایی كه با همه قدرتش مرا در آغوش می گیرد و لالایی عشق را در گوش من زمزمه می كند ، دستانم را می گیرد و برایم می گوید از مردمانی كه نمی دانند خداوند هم خیلی تنهاست و شاید این علت آن است كه با فرزندان ناسپاس قهر نمی كند …!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:43 توسط محیا |
یک شب نشد بهت بگم که من چقدر دوست دارم***** نشد يه روز بهت بگم که من فقط تو را دارم***** روزا با تو بیدار میشم***** شبا با تو به خواب میرم***** يه شب نشد نفهمیدی که بي تو دنیا ندارم***** تو همه دنیای منی***** امروزو فردای منی***** يه شب نشد بدونی که من بی تو فردا ندارم***** 
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 13:58 توسط محیا |
میگن چشمای عاشق یه دنیا شعرو قصست***** اما چرا عزیزم چشاش لبریزه غصست***** میگن گل شقایق نشونه داغه عشقه***** من از نگاه داغت شدم باغ شقایق***** میگن اشکای عاشق پیشه خدا عزیزه***** نمی دونم تا کی باید بریزه و بریزه و بریزه***** وقتی شبا تو آسمون رنگه چشاتو می بینم***** دلم می خواد بهت بگم جز تو رویا ندارم***** بین تمومه آدما تو عشق پاک این دلی***** تو آسمونه رویاهام جز تو ستاره ندارم***** میگن چشای عاشق خواب داره از این اسیرا***** بگو تا کی بگوووووو****










+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 13:28 توسط محیا |
گفتم سلام گفتي برو قلبم واست جا نداره گفتم تو رو خدا نرو گفتي که فايده نداره فکر نمي کردم که تو هم مثل غريبه ها بشي دل تو هم سنگي بشه.. يه روز ازم جدا بشي پا رو دلم گذاشتي فکر کردي که کي هستي تو دل ما زياده....... عاشق راستي راستي کي گفته که اگه بري پنجره مون بسته ميشه دلم تو سينه ميميره... يه مرغ پر بسته ميشه اينجوري هام نيست بخدا بهت نميگم که بمون فقط اينو يادت باشه... که من بودم يه مهربون حالا اينو خوب مي دونم تو خيلي بي وفا بودي قلب تو با اون يکي بود تو هم واسش خدا بودي
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 12:41 توسط محیا |
برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم و جاودانه دوستت دارم
دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی
دوستت دارم حتی اگر دلت از سنگ باشد.حتی اگر هیچ احساسی بر من نداشته باشی
چرا باور نداری که به تو نیاز دارم؟
منی که قلبی ویرانه دارم ودلی سوخته٬منی که ساحل دریای دلم طوفانی است
امواج غم در دلم زیر و زبر میشود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبتوعشق ات صفا دهی٬ دل سوخته ام را
با نگاه نافذت جان دهی وساحل دلم را آرامتر از همیشه کنی!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 9:30 توسط محیا |
اگه من شاخه ی خشکم نفس سبزی برگی
اگه من شیشه ی ماتم تو تلنگر تگرگی
اگه من حسرت خاکم دعوت شر شر آبی
اگه من خسته ز رفتن تو برام بال شتابی
اگه نوحم تویی عمرم اگه صبرم تویی ایوب
تو صدایی من سکوتم تو طلوعی من شب آلود
عشق تو یک سرنوشته بوی تو بوی بهشته 
خدا اسمت رو تو قلبم با دوستت دارم نوشته
تو دلیل لحظه هایی مقصد نوشته ها یی
ای تنت شعر نوازش تو پر فرشته هایی
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 9:40 توسط محیا |
کاش می شد هیچ کس تنها نبود کاش می شد دیدنت رؤیا نبود من دعا کردم برای بازگشت ... دستهای تو ولی بالا نبود گفته بودی که فردا می رسی کاش روز دیدنت فردا نبود
+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 22:10 توسط محیا |
یادت میاد چی شد که من یدفعه عاشقت شدم بدون اینکه بذاری سوار قایقت شدم
یادت میاد نگات پرازشکایت وفاصله بودامابه جاش نگاه من صبوروپرحوصله بود
یادت میادبهت گفتم چقدر دوست دارم گفتی ببین من فرصت این قصه ها رو ندارم
یادت میادبااین جواب خسته شدم از زندگی تورفتی ومن موندم یه دریا غرق تشنگی
یادت میاد به چشم توفقط یه دیونه بودم یا مثل یه مرغ غریب دنبال یه دونه بودم
یادت میادکه عمرمن وقف تو وپنجره بودیه روز چشمت افتاد به من این بهترین خاطره بود
+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 21:39 توسط محیا |
دیگر به خلوت لحظه های عاشقانه قدم نمی گذارم ، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت ، سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ، من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام ؟ وقتی رسیدی و به کلبه ی دلم پا گذاشتی در باورم نمی گنجید روزی
تو را درخلوتم بپذیرم... بیگانه ای بودی هم قفس شده با من... برای
خود عالمی داشتی دورترازستاره های دوردست... درسرزمینی که
به روح من راهی نداشت... وناگهان ترادرروح خود احساس کردم ...
+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 13:53 توسط محیا |
آره ... بازم انتظار ... مثل هميشه ... مثل تموم روزاي عاشقيم ... و مثل لحظه لحظه هاي بی تو بودنم ... بهانه ي من ... بهانه نوشتنم امروز با هميشه فرق مي كنه ... امروز مي نويسم .. چون همه عاشقايي كه منو مي بينن ... فقط يك سؤال مي كنند ... چرا تنهاترين تنهاي دنيا ؟؟؟ آره عزيز ... اونا نمي دونن بدون تو من تنهاترين تنهاي دنيام ... نمي دونن تو براي من با همه فرق داري ... نمي دونن توي دل من جاي خدا از تو جداست ... ... بهانه ي من بيا ... بيا تا جاي تنهاترين تنهاي دنيا .... بنويسم ... او كه با تو دنيا براي اوست .... بيا تا بهشون بگم اگر بهانه ي من بياد ... من ديگه تنهاترين تنهاي دنيا نيستم ...منتظرت مي مونم
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 18:1 توسط محیا |