به او بگوييد دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نورو شعرو ترانه برد، و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد به او بگوييد دوستش دارم، به او که صداي پايش را ميشنوم، به او که لحن کلامش را ميشناسم ، به او که عمق نگاهش را ميفهمم، به او که ............ به او بگوييد دوستش دارم، به او که گل هميشه بهارمن است، به او که قشنگترين بهانه براي بودن من است
وبه او که عشق جاودانه من است
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:29 توسط محیا |
بهش بگین دغ می کنم دستش تو دستم نباشه تموم خاطراتمون نمک به زخمام می پاشه بهش بگین خاطره هاش آتیش به جونم می زنه بگین فقط مال منه حتی اگه آسمونم زمین بیاد تو لحظه های بی کسی سهم من از تو دوریه هر روز غروب دلتنگتم دوباره تنها می شینم هر وقت که بارون می باره تو رو کنارم می بینم بگو تو هم دوستم داری بگو که دلتنگم می شی من از خدا می خوام دوباره مهربون بشی
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 20:49 توسط محیا |
تو نمي دوني من چي كشيدم وقتي كه گفتي تو رو نمي خوام
باور ندارم كه ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام
يه شوخي بود و يه قصه تلخ وقتي كه گفتي تو رو نمي خوام
خيال مي كردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نكردم
چشمهاي گريون دستهاي خسته دوري چشمات منو شكسته
رنگ اون چشات چشمهاي سيات زنجير دلت دستامو بسته
شايد يه حسود چشممون زده بگو كي مارو تنهايي ديده
ولي مي دونم تو آسمون ها قصه ما رو يكي شنيده
تو باور نكن هر كي بهت گفت پيشت مي مونم پيشت مي مونم
باور ندارم كه ديگه نيستي تا ته دنيا از تو مي خونم
چشمهاي گريون دستهاي خسته دوري چشمات منو شكسته
رنگ اون چشات چشمهاي سيات زنجير دلت دستامو بسته
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 16:41 توسط محیا |
کاش می شد تا ابد در شهر سکوت خودم هزاران بار به تو بگویم :دوستت دارم کاش می شد قناری عشق تو را تا ابد در قفس دلم به اسارت بکشم٬وهیچ نگذارم که تو بفهمی چقدر دوستت دارم.کاش در کنارت بودم تا این همه احساس تنهائی نمیکردم واز فراق وهجران تو درد جانکاهیدلم را نمی فسرد.تا قبل از این نمی دانستم شبهای فراق چقدر طولانی وتاریک وروز های آن ابری و بارانی است.اما با دوری از تو از تنها عشقم از آموزگار هجرت این درسها را فرا گرفتم.واکنون از طول ثانیه های بی تو بودن در آینده نیز خبر دارم. اما روز اولی که دل به تو بستم همه این مصائب و مشکلات را میدیدم باور کن همان روز به خودم گفتم:
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 17:29 توسط محیا |
خورشيد منی منم آن بوته دشت
فرياد دلم به لبانم بنشست
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:19 توسط محیا |
میخوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری بدون یه خدافظی پر نزنی تنها نری یه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمیشه فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمیشه اگه بری شبا چشام یه لحظه ام خواب ندارن آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن راستی دلت میاد بری؟ بدون من بری سفر؟ بدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر؟ اصلا بگو که دوست داری اینجور دوست داشته باشم؟ حتی اگه دلت نخواد اسم تو , تو قلب منه چهرهء تو یادم میاد وقتی که بارون میزنه
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:27 توسط محیا |
گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
خونه ي اون حالا تو يه گلدون سفالي بود
جاي يارش چه قدر تو اين غريبي خالي بود
يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دوبوته داشت
يه بهار اون دو تا رو كنار هم تو باغچه كاشت
با نوازشاي خورشيد طلا قد كشيدن
قصشون شروع شد و همش به هم مي خنديدن
شبنماي اشكشون از سر شوق و ساده بود
عكس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود
روزاي غنچگيشون چه قدر قشنگ و خوش گذشت
حيف لحظه هايي كه چكيد و مرد و برنگشت
گلاي قصه ي ما ، اهالي شهر ، بهار
نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار
فك مي كردن هميشه مال همن تا دم مرگ
بميرن ، با هم مي ميرن از غم باد و تگرگ
يه روز اما يه غريبه اومد و آروم و ترد
يكي از عاشقاي قصه ي ما رو چيد و برد
اون يكي قصه ي اين رفتن و باور نمي كرد
تا كه بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد
گلاي قصه ي ما عاشقاي رنگ حرير
هر كدون يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير
هيچكي از عاقبت اون يكي با خبر نبود
چي ممي شد اگه تو دنيا ، قصه ي سفر نبود
قصه ي گلاي ما حكايت عاشقياس
مال ياسا ، پونه ها ، اطلسيا ، رازقياس
كه فقط تو كار دنيا ، دل سپردن بلدن
بدون اينكه بدونن ، خيليا خيلي بدن
يكيشون حالا تو گلدون سفال ، خيلي عزيز
اون يكي برده شده واسه عيادت مريض
چه قدر به فكر هم ، اما چقد در به درن
اونا ديگه تا ابد از حال هم ، بي خبرن
روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره
اين بلاها روسر خيلي كسا در مي ياره
بازياش هميشه يك عالمه بازنده داره
توي هر محكمه كلي برگ و پرونده داره
اين يه قانون شده كه چه تو زمستون ، چه بهار
نمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار
اگه دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد
حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد
ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه
خوبا رو كنار هم مي ياره ، بعدم مي چينه
كاش دلايي كه هنوزم مي تپن واسه بهار
در امون بمونن از بازياي تلخ روزگار
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:44 توسط محیا |