تبليغاتX
ღღღ خلوتهای عاشقانه ღღღ

ღღღ خلوتهای عاشقانه ღღღ

کاش امتداد لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود...

 

عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشانــــدم و پارو زنان سوي تو فرستادم وقتي به ساحل نگاهت

رسيـــــــد تو چشمانت را بستي و قايقم غرق شد.

 

_________¤¤¤¤¤¤¤_____________¤¤¤¤¤¤¤______________
_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______
___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤_____
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤____
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤___
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤___
¤¤¤¤¤   خلوت هاي عاشقانه                  ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤__
¤¤¤¤من بی تو یه ناتمومم¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤__
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤من بی تو یه نیمه جونم¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دور از تو نزار بمونم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤من بی تو نه نمیتونم¤___
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤____
____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤______
______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________
_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___________
____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤______________
______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________________
_________________¤¤¤¤ ¤¤.¤¤¤¤¤¤¤¤__________________
___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____________________
_____________________¤ ......¤_______________________


 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 13:51 توسط محیا |


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...

چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..

دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو  انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 19:34 توسط محیا |


کاش الان آغوش گرمت سرپناه خستگیم بود دوتاچشمات پُرازاندوه واسه دل شکستگیم بود آرزوم اینه که

دستام توی دستای توباشه تنگی این دل عاشق بانوازش توواشه واسه چی خدانخواسته من توآغوش توباشم

 قول میدم باداشتن توهیچ غمی نداشته باشم همه ی هستی قلبم تودوحرف خلاصه میشه عشق توبودن باتو

 دونیاز زندگیمه.پُرم ازترانه توگرچه واژه هاحقیرن خوبه وقتی نیستی پیشم اونا دستمو میگیرن رازعشق

منو هیچ کس جزمهتاب نمیدونه تنها شاهد واسه غصه، گریه وتنهاییم اونه وای اگرمن این نبودم کاش میشه

 پرنده باشم تاازاین دوربودن ازتو بتونم بلکه رها شوم یه پرنده شم شبونه پَربکشم به خیالات برسم به لونه

 توبگیرم سرزیر بالت زندگیم رنگ خدا بود اگه تنهاتورو داشتم اگه میشه واسه گریه روشونت

سرمیگذاشتم ....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 16:44 توسط محیا |


 

هی فریاد بزنی و هیچ کس نشنوه

در حال پرپر شدن باشی و هیچ کس نبینه

بگی مشکل دارم و هیچکس درک نکنه

مثل یه میخ باشی و بی گناه زیر چکش له بشی

چقدر سخته ببینی عمرت داره میره و هنوز هیچ کار مهمی تو زندگیت نکردی

چقدر سخته ببینی کسانی که یه عمر دورت بودن حالا که بهشون احتیاج داری دورتو خالی میکنن

چقدر سخته که میبینی داری نابود میشی و هیچ کاری نمیتونی بکنی

چقدر سخته که ببینی همه چشماشونو رو تو میبندن چون دیگه بدردشون نمیخوری

چقدر سخته که میبینی جوونی و همه فقط می خوان تا اونجاییکه جون داری ازت بیگاری بکشن

چقدر سخته بین کسانی زندگی کنی که نه تو رو میبینن و نه صداتو میشنون

چقدر سخته همه اینا رو ببینی و بعد همه هی میگن که میخوان کمکت کن ولی هیچ کاری نمیکنن

سخت تر از همه اینا اینه که میبینی هیچ وقت رو کمک کسی حساب نکردی و رو پای خودت ایستادی. حالا که به این روز افتادی همه تنهات ميذارن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 15:49 توسط محیا |


 

سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم

 Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

يه شب تو آسمون يه ستاره چمک زنون خنديد و گفت کنارتم تا آخرش تا پاي جون ستاره قشنگي بود آروم و ناز و مهربون ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون اما زياد طول نکشيد عشق منو ستاره جون ابر اومد ستاره رو دزديد و برد نامهربون حالا شبا به ياد اون زل ميزنم به آسمون دلم مي خواد داد بزنم اين بود قول و قرارمون تو رفتي و از خودتم نزاشتي حتي يک نشون..

Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

دلم مي خواهد نفسهاي تو را دانه دانه بشمارم و اخرين سروده هايم را برايت بخوانم ولي اين را بدان اين ديگر اخرين سروده هايم هست شايد ديگر نتوانم باهات پرواز كنم پس قدر اين پرواز را بدان

Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:40 توسط محیا |


میم مثل مادر
کودکی که آماده تولد بود، نزد خداوند رفت و از او پرسید:«می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.»اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه :«اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.»
خداوند لبخند زد «فرشته تو برایت آواز می خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»
کودک ادامه داد: «من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت: «فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»
کودک با ناراحتی گفت: «وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم؟»
اما خدا وندبرای این سئوال هم پاسخی داشت: «فرشته ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعاکنی.»
کودک سرش رابرگرداند وپرسید: «شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ »
- «فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی به قیمت جانش تمام شود.»
کودک با نگرانی ادامه داد: «اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما راببینم ، ناراحت خواهم بود.»
خدواند لبخند زد و گفت: «فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سئوال دیگر از خداوند پرسید: «خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.»
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:
«نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی او را مادر صدا کنی .»

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 13:45 توسط محیا |


اسمان همچو صفحه ی دل من

روشن از جلوه های مهتابست

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خواب است

 

خیره بر سایه های وحشی بید

میخزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر به روی دفتر خویش

 

اه.............باور نمیکنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه ان دو چشم شور افکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

 

بیگمان زان جهان رویایی

زهره بر من فکنده دیده ی عشق

می نویسم به روی دفتر خویش

"جاودان باشی ای سپیده  ی عشق.

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 16:8 توسط محیا |


در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت‌ها با یکدیگر صحبت می‌کردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‌زدند. هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می‌نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می‌دید برای هم ‌اتاقیش توصیف می‌کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن اوصاف دنیای بیرون ، روحی تازه می‌گرفت. گفته های مرد کنار پنجره چنین بود: این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی‌ها و قوها در دریاچه شنا می‌کردند و کودکان با قایقهای تفریحی‌شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌کرد ، هم‌اتاقیش چشمانش را می‌بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‌کرد. روزها و هفته‌ها سپری شد. یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بی‌جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می‌توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. در کمال تعجب ، او با یک دیوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم‌اتاقیش را وادار می‌کرده چنین مناظر دل‌انگیزی را برای او توصیف کند ! پرستار پاسخ داد: شاید او می‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی‌توانست دیوار را ببيند ..

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 17:53 توسط محیا |


دست تو تو دست من بود دلت اما جای دیگه
تو خودت خبر نداری اما چشمات اینو می گه
مدتی بود حس می کردم که دلت یه جا اسیره
پشت پا زدی به بختت کی واست جز من میمیره
تو می گی یه وقتو گاهی پیش میاد یه اشتباهی
نه دیگه دیگه نمی شه واسه تو نمونده راهی
دیگه دیدنم محاله ٬ دیگه برگشتم خیاله
سزای کارت همینه ٬ دل از اون نگات بیزاره

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 13:4 توسط محیا |


مثل یک پرنده ازعشق توی سینه لونه کردی

دل وبردی ونگفتی که دلی به این ظریفی

واسه باختن نا نداره که ببازه به غریبی

توهمونی که توقلبم قد دنیا خونه داره

توی تک باغ دل من گل خوشبختی می کاره

توهمون کوهی که اسمت به لبم خنده میاره

اگه باشی تا همیشه دیگه این دل غم نداره

عشق تویه اسمونه پرازنوروقشنگی

دل ساده که نفهمید توقشنگ اما دورنگی

توکه احساسی نداره چرا با من عهد بستی

به خدا که بی وفایی اخه توپیمون شکستی

توهمونی که توقلبم قد دنیا خونه داره

توی تک باغ دل من گل خوشبختی می کاره

توهمون کوهی که اسمت به لبم خنده میاره

اگه باشی تا همیشه دیگه این دل غم نداره

من که بازدارم هنوزم توی خاطرات می سوزم

یاد ظلمای گذشته سیاه کرده شب و روزم

دوست دارم یادت ، توسینه واسه همیشه بمیره

توشکست سخت عشقت دل من عبرت بگیره

تا بفهمه توی دنیا خیلی ازعشقا فریبه

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 23:7 توسط محیا |


 

كاش خودت خط مي‌كشيدي رو غماي سرنوشتم

مي‌ديدي اسمت و با اشك روي گونه‌هام نوشتم

كاش خودت بودي به جاي عكس اين قاب شكسته

عكسي كه چشماشو انگار روي اين گريه‌ها بسته

بي‌تو دل گم‌مي‌شه تو شهر، بي‌تو دل خيلي غريبه

حتي تو بهشت كه باشه، حسرتش خوردن سيبه

كاش خودت خط مي‌كشيدي رو غماي سرنوشتم

مي‌ديدي اسمت و با اشك روي گونه‌هام نوشتم

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 15:40 توسط محیا |


(د):داشتن تو, حتی برای لحظه ای, به تمام عمر بی کسی ام می ارزد. همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن

 را در تمام رویاهایش باور می کند.

(و):وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد.

(س):سر سپرده ی برق نگاه توام, لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی.

(ت):تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم.

(د):دوری از تو را باور ندارم حتی در رویا که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام.

(ا):آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری ...

(ر):رحم کن بر من دیوانه ی عاشق که تمامی وجودم را برای تو دادم.

(م):من دوست دارم نه تنها برای آنچه که هستی بلکه برای آنچه که هستم...

                                                   دوست دارم

+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 19:21 توسط محیا |


یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام..
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم. اخه میدونی من اینجا

خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی

نباشه. وقتی همه چیز حل شد

تو هم بیا اونجا. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....

یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. اخه میدونی من

اینجا خیلی تنهام....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم.فکر خوبیه. منم خیلی

تنهام....

یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم.

اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم .فکر خوبیه . منم خیلی

تنهام....

حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از اون

خوشحالم میکنه اینه که هنوز

نمیدونه که من خیلی خیلی تنهام ...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 23:33 توسط محیا |


               

                   دلم تنگ است. دلم تنگ است براي لباني که هرگز نبوسيدمشان                  

   دلم تنگ است براي دستاني که هرگز در آغوشم نگرفتند   

  دلم تنگ است براي سخناني که هرگز بيان نشدند 

  دلم تنگ است براي زيباترينٍ افکار ، 

   زيباترين صداها ، 

  زيباترين چهرها  

  دوستت دارم 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 21:9 توسط محیا |


بنویس از سربنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست

 بنویس که بدونه وقتی نباشه قلبت از خون نیست

 اون که گذاشتو رفت یه روز سرش به سنگ می خوره بر میگرده

 دیگه صداش نکن ... 

بزار خودش بیاد دنبالت بگرده

دیگه گریه نکن

 آخه اشک تو باعث شادی اونه

 دیگه به پاش نسوز

  آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه

  اگه میخواست میموند حالا که رفتو غصش رفته زیادم             

 اگه پیشم میموند میدید جز اون به هیچ کی دل نمی دادم               

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 21:1 توسط محیا |


مثل یک پرنده ازعشق توی سینه لونه کردی

دل وبردی ونگفتی که دلی به این ظریفی

واسه باختن نا نداره که ببازه به غریبی

توهمونی که توقلبم قد دنیا خونه داره

توی تک باغ دل من گل خوشبختی می کاره

توهمون کوهی که اسمت به لبم خنده میاره

اگه باشی تا همیشه دیگه این دل غم نداره

عشق تویه اسمونه پرازنوروقشنگی

دل ساده که نفهمید توقشنگ اما دورنگی

توکه احساسی نداره چرا با من عهد بستی

به خدا که بی وفایی اخه توپیمون شکستی

توهمونی که توقلبم قد دنیا خونه داره

توی تک باغ دل من گل خوشبختی می کاره

توهمون کوهی که اسمت به لبم خنده میاره

اگه باشی تا همیشه دیگه این دل غم نداره

من که بازدارم هنوزم توی خاطرات می سوزم

یاد ظلمای گذشته سیاه کرده شب و روزم

دوست دارم یادت ، توسینه واسه همیشه بمیره

توشکست سخت عشقت دل من عبرت بگیره

تا بفهمه توی دنیا خیلی ازعشقا فریبه

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 22:0 توسط محیا |


با یک قلب مچاله

رو برگ گل لاله

می نویسم  که عزیزم:

زندگی بی تو محاله

چشمهات بغچهی راز

چشمهات زندگی سازه

دل کلی واواره من

غرق نیاز

دلم تنگ هواته

خاطر خواه چشماته

مثل سایه هر جا بری

اونم با هاته

بخای نخوای می خوامت

با آهنگ کلامت

دل عاشق من

بد جوری افتاده به دامت

تو عطر خوش سیبی

تو قشنگی و نجیبی

می دونم تو هم مثل من تو این دنیا غریبی

دلت یاس پر احساس گلم بی بروبرگرد

تورو جون همین ترانه هابه خونه برگرد

ای عاشق شبگرد

بیا برات می خوام بخونم از این شب نامرد

تویی هم نفس من

تو بشکن قفس من

تویی عشق من وتویی جون من همه کس من

چشمهات زندگی بخشه

مثل ماه می درخشه

نذار ترانه خون ترانشو به شب ببخشه

دلم به تو دچاره

تویی ماه وستاره

برام زندگی با مرگ بی توهیچ فرقی نداره

بی تو خنده حرومه

بی تو کارم تمومه

بی تو عشق چیه؟

معشوق کیه؟

عاشقی کدومه؟

تو سرمای خیابون

منو تو زیر بارون

بیا داد بزنیم

قصه فقط : لیلی و مجنون

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 11:34 توسط محیا |


http://www.hadikazemiweb.blogfa.com http://www.hadikazemiweb.blogfa.com