*
*نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود *
زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني توبود
**
زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود **
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود**
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود**
زيباترين هديه عمرم محبت توبود**
زيباترين تنهاييم گريه براي توبود**
زيباترين اعترافم عشق توبود*
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 18:4 توسط محیا |
شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی تو را با لهجه ی گلها ی نیلوفر صدا کردم. تمام شب برای باطـــــــــراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را بیـــــــــــن گل هایی که در تنهاییم روییده با حسرت صدا کردم وتودر پاسخ ای بهترین موج تمنای دلم گفتی:« دلم حیــــــران و سرگردان چشمان رویاییت ومن تنها برای دیدن آن چشم زیبا تورا در روشنی از تنهایی وحسرت رها کــــردم.» همین بود آخرین حرفت ومن از عبور تلخ وغمگینت حریم چشمهایم رابه روی بغضی از جنس غروب ساکـــــــت نارنجی خورشید وا کردم. نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید خطا کردم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 16:13 توسط محیا |
توي جاده محبت من يه عابرم هميشه يه مسافرم که با تو راه من تموم نميشه توي جاده محبت پره سبزه پره ميخک مي دونم هستي هميشه کنار اين قلب کوچک جايي که عبوراز اونجا سخت ميشه با دل تنها ميشدم پل رد ميکردم تو رو از جاده غمها کوله بارمون توي راه غزلهاي عاشقونه توي اين راه جون ميدم من به پاي تو بي بهونه بيا تا اين جاده بر پاست من و تو باشيم مسافر دستمون به آسمون که برسه از راه يه عابر تا که راه رو بشناسه بگذر بي خطر از اين راه برسه به قلب يارش بفشونه نور به اون ماه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 12:11 توسط محیا |
سلام دوستای گلم امیدوارم حالتون خوب باشه پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک میگم امیدوارم سال خوبی داشته باشیدو به همه ی ارزوهاتون برسید میخوام دو تا سوال ازتون بپرسم که امیدوارم هر کسی این مطلب رو میخونه حداقل به یکیشون جواب بده 1.همه میپرسن بهترین خاطره ای که تو سال 85 داشتید چی بوده ولی من میخوام بپرسم بدترین خاطره ای که تو این سال داشتید چیه؟ 2.بزرگترین ارزوتون تو این سال چیه؟ منتظر جوابهای شما هستم راستی هر کدوم از دوستان که میخوان نظرشون نمایش داده بشه حتمآ تو قسمت نظرات بگن باز هم سال نو رو به همه ی شما تبریک میگم یرای شما غروب غمها و طلوع شادیها رو آرزو میکنم/ محیا![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:24 توسط محیا |
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني... دوستت دارم چون تنهاترين مصراع شعرمني... دوستت دارم چون تنهاترين فکر تنهايي مني... دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني... دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني... دوستت دارم چون زيباترين روياي مني... دوستت دارم به يک نگاه عشق مني... دوستت دارم چون نیمه ی منی... دوستت دارم چون عمر منی... دوستت دارم چون ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 23:47 توسط محیا |
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گل من گوش كن عزيزم گلدونت برات ميخونه ![]()
تو كدوم باغ قشنگي ريشه هات زده جوونه ![]()
ميدونم وسعت گلدون واسه تو كوچيك و تنگ بود![]()
با تموم ساده گي هاش واسه من اما قشنگ بود ![]()
گل من رفتي وگلدون ميخونه برات عروسك![]()
تو به آرزوت رسيدي باغ خوشبختيت مبارك![]()
اما من گاهي مي ترسم كه تو اونجا خوش نباشي ![]()
نكنه غصه بيادو گل من پژمرده باشي ![]()
گل من خبر نداري دل گلدونت ميگيره ![]()
اگه تو پژمرده باشي گلدونت برات ميميره ![]()
گل من نگو شكستي گلدونت برات بميره![]()
نكنه لگد شه ساقت زير پاي هر غريبه![]()
ساده دل نباش گل من كه دنيا پر از فريبه![]()
نكنه يه وقت شكستي آخ داره اشكام ميريزه ![]()
نميدوني خاطرتو واسه من چقد عزيزه![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 22:33 توسط محیا |
خانه خراب تو شدم
به سوی من روانه شو
سجده به عشقت می زنم
منجیه جاودانه شو
ای کوه پر غرور من
سنگ صبور تو منم
ای لحظه ساز عاشقی
عاشق با تو بودنم
روشن ترین ستاره ام
می خواهمت می خواهمت
تو ماندگاری در دلم
می دانمت می دانمت
ای همه وجود من
نبود تو نبود من
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:40 توسط محیا |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 19:19 توسط محیا |
تا گرم اغوشت شدم چه زود فراموشت شدم
تقصير تو نبود خودم باري روي دوشت شدم
كاشكي دلت بهم مي گفت نقشه ي قلبم رو داره
هر كي زد و رفت و شكست يه روز يه جا كم مياره
موندن و سوختن وساختن همه يادگاره عشقه
انتقام از تو گرفتن كار من نيست كار عشقه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 18:40 توسط محیا |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 15:27 توسط محیا |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 15:3 توسط محیا |
همه می گن باید برای رسیدن به عشقت از تموم دنیا بگذری ولی تو که تموم دنیای منی چطور ازت بگذرم؟؟؟ 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 23:17 توسط محیا |
____*#######*
___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*####*
__##################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############
____#################################
_____################################
_______######### ####################
________############دوستت دارم ########
__________#######عاشق همیشگی تو######
___________*######################
____________*############### ###
_____________*################
_______________#############
________________##########
________________*########
_________________######
__________________####
__________________###
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 22:25 توسط محیا |
ميديدي اسمت و با اشك روي گونههام نوشتم
كاش خودت بودي به جاي عكس اين قاب شكسته
عكسي كه چشماشو انگار روي اين گريهها بسته
بيتو دل گمميشه تو شهر، بيتو دل خيلي غريبه
حتي تو بهشت كه باشه، حسرتش خوردن سيبه
كاش خودت خط ميكشيدي رو غماي سرنوشتم
ميديدي اسمت و با اشك روي گونههام نوشتم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 22:18 توسط محیا |
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 20:21 توسط محیا |
هر شب وقتی تنها می شم حس می کنم پیش منی دوباره گریه ام می گیره انگار تو آغوش منی روم نمی شه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه بارون می باره با تو رو دوباره پیشم می بینم اشک تو چشمام حلقه می شه دوباره تنها می شینم قول بده وقتی تنها می شم بازم بیای سراغ من شبای جمعه که می شه بیا سر مزار من دوباره یاد تو شد زمزمه نبودنم ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم تاج سر مزار من نشونی از نبودنت دستای نا مردا بشکنه چرا ازم ربودنت؟ به زیر خاکم هنوز نرفتی از خیال من غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم غبار لحظه ها سپرد من و به باد رفتنم دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم رو سنگ قبرم بنویس تنها ترین تنها منم
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 16:13 توسط محیا |

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:2 توسط محیا |

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 16:49 توسط محیا |
نمي گم كه رو زمين عاشقترينم..نمي گم براي تو من بهترينم...نمي گم كه قدرت خدارو دارم...نمي گم كه خورشيد و ماه واست مي ارم...نمي گم ستاره تو شبات مي ارم...نمي گم با بودنم غم ديگه مرده.. نمي گه خدا تورو به من سپرده...من مي گم معنيه عشق من تو هستي...مي گم يه قلب پاك و ساده دارم... مي گم مال تو هر چي كه دارم..مي گم غم اگه داري با تو هستم...مي گم تنها با عشقت زنده هستم با تو بوده ام هميشه و در همه جابا تو نفس کشيده ام.با چشمان تو ديده ام مرا از تو گريزی نيست چنان که جسم را از روح! وزمين را از آسمان ودرخت رااز آفتاب تو دليل حيات من بوده و هستی وچنان با اين دليل زيسته ام كه باور كرده ام علت بودن من تو هستي پاسخ من به آغاز و پايان زندگي اين است:هميشه با تــــــــــــــــــــــو روزی که مرا به جرم عاشقی به غل و زنجير کشند هستند کسانی که تو را به جرم عاشق کشی به دوزخ برند آن گاه هر دو به زنجيری واحد کشيده می شويم و محکوم به اين که عمری را پس از آن در زنجير بمانيم و توبه اجبار در کنارم می مانی. اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتی پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخی رو روی قبرم بذار تا هميشه اون گلی که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولی... اگه تو مُردی ... من فقط يک بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدونی هيچ وقت تنها نيستی
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 16:47 توسط محیا |
ای رويای شبهای من , در پس کدامين ديوار , آرام خفتهای؟ آيا در رويای تو ,نشانی از من نيز هست؟نازنين آرزو , تا به کی بايد بوسههايم تنها بر تن خيالات نشيند؟ای همه رويا, مرا حسرت کشت گوش دار , آوای مهرم را , که در دل شب ,نسيم با خود بر تمامی شهربر تمامی خفتهگان بر همه عاشقان زمزمه میکند؛ باشد که بر گوش تو رسد با تو بوده ام هميشه و در همه جابا تو نفس کشيده ام.با چشمان تو ديده ام مرا از تو گريزی نيست چنان که جسم را از روح! وزمين را از آسمان ودرخت رااز آفتاب تو دليل حيات من بوده و هستی وچنان با اين دليل زيسته ام كه باور كرده ام علت بودن من تو هستي پاسخ من به آغاز و پايان زندگي اين است:هميشه با تــــــــــــــــــــــو ![]()
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:27 توسط محیا |

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 13:7 توسط محیا |
کاش بودی و می دیدی که بی یادت و بی عبور دستانت چه دارند بر روی ثانیه های تلخم می آورند . کاش بودی و می دیدی که دیگر هیچی باقی نگذاشته اند . همه را به یغما برده اند . آن باقی مانده پوچم که خالی بود ... و امروز من آنقدر خالی ست که ته همه بیهودگی ها را می بینم . آنجایی که بود و میشد خیمه ای زد . آنجایی که می تراوید مهربانی اما ... رفت . توی یک چهارشنبه سنگین و غمگین رفت . برای همیشه رفت و به تمام ابدیت ها پیوست . به تمام قصه های بی شاهزاده ام پیوست . نمی داند که چه دردی بود و چه زخمی که ... رفت و برایم حتی یک اشک هم نگذاشت بماند . همه را با خودش برد تا من امروزم گدایی یک دانه اشک کنم از تمامی این دیوارها . نمی دانم برای چه تا کدامین شط بی غروب رفت ولی هنوز بعد اینهمه درازهای بزرگ هنوزم تکرار بودنش را دارم که برگردد ... هنوزم بعد این همه ... منتظرم که توی یک چهارشنبه خیس بیاید و جا پای قدم هایش را تر کنم با اشکهایی که برد ... همیشه از پنجشنبه ها بدم آمده . برایم یادآور سنگین ترین هجرت ها بوده . کاش بود و می دید که قفس اینروزها دارد خفه ام می کند . در قفس باز است اما ... کجا باید رفت ؟ وقتی نباشد چه فرقی می کند اینجا یا آنجا ؟
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:28 توسط محیا |

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 17:40 توسط محیا |
دو تا چشمام همه جا دنبال تو مي گرده
با نبودنت دلم با غصه ها سر كرده
شب و روز در پي تو من همه جا رو گشتم
يكي گفت غصه نخور اون داره بر مي گرده
زندگي با عشق تو رنگ ديگه داشت برام
رفتي و بدون تو تلخ شده روز و شبام
دل من با هيچ كسي نمي تو نست خو بگيره
شب و روز منتظر و چشم به رات مونده نگام
كاش كه مي شد دوباره باز هم و پيدا بكنيم
سفره عشق مونو با هم ديگه وا بكنيم
كاش تو اين شهر غريب صداي آشنا بياد
دل من هواتو كرده فقط هم تو رو مي خواد
كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 15:35 توسط محیا |
ميميرم برات
ميميرم برات نميدونستي ميميرم بي تو بدون چشات
رفتي ازبرم
نميدونستي كه دلم بسته به ساز صدات
آرزومه كه نميدونستي كه من ميميرم برات
ميميرم برات
عاشم هنوز
نميخوام كه بموني بسوزي به ساز دلم
گفتي من ميرم
نميتونستي بري به فرداها گل خوشگلم
بروراهي نيست تا فرداها يارخوشگلم
بمون با دلم
سفرت بخير
اگه ميري ازاينجا تك وتنها به يه شهر دور
برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور
سفرت بخير
برو گر شكستي ز من بتوني دوباره بساز
با دلي شكسته و نا اميد تو بازم بساز
تو بازم بساز
نمي خوام بياي
نمي خوام ميون تاريكي من تو حروم بشي
نمي خوام ازت نمي خوام مثل يه شمع بسوزي برام
تا حروم بشي
برو تا تو بزرگي مي خوام تا فقط آرزوم بشي آرزوم بشي
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 15:33 توسط محیا |
خدایا با من چه خواهی کرد که نماز تو را در محراب چشم او گذارم و به جای خانه ی تو کوی او را گزینم و به جای تو به به راه دل رفتم با من چه خواهی کرد که میان لبان و و شهر میوه های بهشتی طعم لبانش را بچشم و از گلبوسه هایش بهشتی بسازم با من چه خواهی کرد که با او حج را شناختم و هنگامی که سر در موهایش بردم شب را دیدم ایا این تو نبودی که در غم خانه ی چشمانش خفته بودی و ایا هر نگاهش جاذبه ی نفسهای نور و کلام نبود با من چه خواهی کرد؟ ![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 13:4 توسط محیا |
يک پسر با يک نگاه از يک دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي که زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميکنه ... چون يک چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور کنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با يکي ديگه ... بعد که دختر تازه تونسته پسر رو باور کنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يکي ديگه ميبينه ... اينجاست که ميگه: حدسم درست بود ... و اشتباهي رو ميکنه که قبلاً کرده بود ... و همه چيز از بين ميره 
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 17:40 توسط محیا |
هميشه دنبال يکي هستيم که حرفامونو درد دلامونو غمها و غصه هامونو
عمل ميرسه نميتونيم اونجور که بايد حرفامونو بگيم!
تا حالا حتما تجربه کردي؟ روزايي رو که مي خواستي حرف بزني و ،نزدي!
چرا؟
خودت هم نميدوني! اتفاقا کسي رو هم داشتي که بهش بگي ولي.....
بگذريم.
زندگي همش حرفاي ناگفته است .حرفايي که هميشه به گور برده ميشن!
جلوي کلي سوء تفاهما رو بگيرن!
اي کاش به جاي اينکه اينقدر دنبال کسي باشيم که بتونه سنگ صبورمون
تو خودمون ببريم بالا تا هيچ وقت حرفامون سر گلومون قلمبه نشه ! خيليها
ميخوايم ، ولي مهم اينه که با هاشون راحت حرف بزنيم و صحبت کنيم.
اميدوارم روزي بياد که حرفي تو دلم نمونه!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 17:39 توسط محیا |
هرشب كه فرصت مي كنم جوياي حالش مي شوم
از خويش بي خود گشته و مست خيالش مي شوم
در آسمان آرزو هر دم صدايش مي زنم
چشمم چو بر رويش فتد محو جمالش مي شوم
در هر شب تاريك من بدر است ماه صورتش
از شرم اين ديدار نو من هم هلالش مي شوم
جاريست اشك از ديدگان هرآن كه يادش مي كنم
مقبول درگاهش شوم اشك زلالش مي شوم
سرگشته و حيران شدم دلتنگ و بي ايمان شدم
گويم به هر شيدا دلي خط است و خالش مي شوم
جوياي حالش مي شوم مست از خيالش مي شوم
با اين دل سودائيم رنج و ملالش مي شوم
تاريكي و ظلمت گذشت خورشيد از نو سر كشيد
انگار خواب است اينكه من غرق وصالش مي شوم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 17:33 توسط محیا |
حس می کنم شدم مثل موج دریا... جزر و مد دارم... یه روزایی امیدوارم و یه موقع هایی یه دفعه ناامید میشم... جزر و مد... مثل یه موج... بالا و پایین... خدای مهربونی ها... اگه پیشم نبودی من چیکار میکردم؟... من هم بی شک نبودم... اگر به اندازه آنی فقط آنی تنهام بذاری من همون لحظه نابود میشم... هیچوقت خودتو از من نگیر هیچوقت نذار کسی یا چیزی تو رو از من بگیره... درسته که وقتی ناامید میشم دوباره در کمال گستاخی میام و گله میکنم اما میدونی که اول و آخر، همه تویی... منو ببخش که هرازگاهی دلم خیلی میگیره اما بعدش باز این تو هستی که آرومم میکنی. چقدر... تو خوبی... این پرنده کوچیک میره هر روز گذری میکنه توو ساحل و وقتی برمیگرده به آغوشت، گاهی چنان خسته و دلشکسته است که اگه تو با عشق و مهربونیت اونو نمی پذیرفتی... جون میداد. نه که فکر کنی ساحل تو نازیباست... نه! هرچی که تو آفریدی جز زیبایی در اون ندیدم اما... نامردیا، بی معرفتیا، دروغ گفتنا، چهره های چند رنگ... هوای این ساحل رو گاهی بسیار داغ و سوزان میکنند... اما دریای تو... پاک... سپید... بلند... هوای دریاتو دارم... دستامو بگیر... تو نزدیکی... خیلی نزدیک... این منم که دورم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 16:42 توسط محیا |
هنوز نمیدانم چرا رفتی شاید وسعت شانه هایم برای انبوه هق هق گریه های تو کوچک بود شایداز اینکه درقلبم ریشه کنی در تردید بودی شاید اهوی قلبت که تا دیروز در دشتهای قلب من رها بود اسیر جادوی چشمان سیاه دیگری شده و شاید هم تو ظالم بودی که مرا با بی رحمی از دیار محبت خود راندی کاش برای اخرین بار به من گفته بودی چرا؟؟؟ ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 19:18 توسط محیا |
... بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم جز تاريكي و سياهي ندارد! دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني! و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم از طرف من به تو! معناي واقعي عشق را به من ابراز كردي و آموختي! به جز تو كسي لايق اين قلب بي طاقت من نيست كسي هست كه عاشق و ديوانه تو مي باشد ! در آغوش خود بفشارم! پر از ليلي و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ، و من و تو نيز يك سوي ديگريم! تو را عبادت ميكنم! عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ، و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست! مي نگرم تو را ميبينم . آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي ابرازي براي آن نيست! توانستي بماني با قلبم ، بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را ! در قلبت طلسم كرده اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !
بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.
عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،
تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم
عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه اي است
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه
آموختي كه عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست داشتن!
عزيزم به جز تو كسي براي من دوست داشتني نيست و
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه در اين دنياي بزرگ
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه من به انتظار تو مي مانم تا تو را ببينم و
عزيزم دنيا خيلي بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ،
عزيزم تو دومين قبله عبادت مني و در همه لحظه ها بعد از خدا
تو همان دنياي مني عزيزم ، به هر زيبايي هاي اين دنيا كه
دوستت دارم عزيزم خيلي دوستت دارم ،
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه هاي تو و گريانم از اشكهاي تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختي را خوش رنگ از گذشته مي بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
عزيزم دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو
عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا
اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ،
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 17:56 توسط محیا |
گاهی اوقات فکر میکنم زندگی چه قدر تکراری و یکنواخته. صبح پا میشی میری مدرسه ظهر که اومدی باید بری سراغ درسات ولی مگه رویای تو میزاره ؟ شب امتحان هم که دیگه هیچی گیر میکنم تو درسا سر جلسه ی امتحان هم وقتی میبینم هیچی بلد نیستم تاسف روزهای از دست رفته رو میخورم. هر روز همینه روزای تکراری و بی معنا وقتی میرم خیابون که هیچی همه ادمای تکراری که همیشه میبینمشون هر کسی سرش به کار خودش گرمه تو شلوغ پلوغی های خیابون چشمام همش دنبال تو میگردن اگه پیدات نکنم و نبینمت وقتی میام خونه از شدت ناراحتی دوست دارم بمیرم تازه وقتی میبینمت و نمیتونم بهت بگم که چه قدر دوستت دارم و همیشه منتظرتم هم این جوری میشم. اخه من چه جوری بهت بگم دوستت دارم؟ چرا از نگاهام نمیفهمی که عاشقت هستم؟ من فقط منتظرم که بیای و فقط یه سلام بهم کنی اون وقت میبینی که من تمام عشق و علاقم رو به پات میریزم پس بیا و این ارزوی شیرین رواز من نگیر
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 12:24 توسط محیا |
وقتي ميخواهم براي تو بنويسم ، دوست دارم از هر آنچه در طبيعت است كمك بگيرم . وقتي ميخواهم براي تو بنويسم ، دوست دارم از هر آنچه در كائنات است كمك بگيرم . دوست دارم ستاره ها را آب كنم و به جاي جوهر در قلمم بريزم تا كلمه هايم نوراني شوند دوست دارم در خلوت ترين نقطه ماه بنشينم و حرف دلم را فقط براي تو بنويسم ، دلم نميخواهد هيچ كس حتي فرشته هايي كه در دو طرف شانه ام زندگي ميكنند حرفهايم را بشنود .من تو را درهمه ي كاشهايم مي بينم ، در همه دلواپسي ها و دلشوره هايم ،در اشكها و شادي هاي كودكانه ام در حسرت ها و آه ها و سوز و گدازهايم مي بينم .من هر دري را به اميد آمدن تو باز ميكنم و هر دفترچه اي را به اميد خواندن نام تو ورق ميزنم . من در ترنم هر نغمه و آهنگي تو را مي جويم وبا گل و نسيم و گلاب از تو ميگويم . با كلمه ها نميتوانم با تو حرف بزنم . كاش حرفهاي ساكتم را مي شنيدي ، حرفهايي كه در چشمهايم زندگي ميكنند .حرفهايي كه هيچ گاه نتوانسته ام بر زبان بياورم . به آويشن و سوسن و شبنم قسم اين حرفها سالهاست كه منتظرند تابه تو برسند.مي خواهم برايت آسماني بسازم و خورشيدي كه هيچگاه غروب نكند . ميخواهم برايت كهكشاني بسازم كه پاي هيچ فرشته اي به آنجا نرسيده باشد.مي خواهم قلبم شعله اي آبي و گيرا باشد و من در پرتو آن
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 10:27 توسط محیا |
کاش این دل من جنسش از شیشه نبود شادی روز شبم سست و بی ریشه نبود.خاطرت هست شبی سر راهت بودم با نگاهت به دلم سنگ زدی فکر کردم نگهت پل بین من و درمان من است. نه دریغا افسوس چه خیالی باطل باطلی بی حاصل. غافل از ان بودم که تو پیمان شکنی بی وفا بی احساس قاتل جان منی یاد روزی کردم که عبور از گذر ما کردی چه صمیمانه خودت را به دلم جا کردی بعد ان رز دگر قلب من افتاد به زیر قدمت و تو با گام زدن روی دلم بشکستی دل فرسوده ی من. پس چگونه دل من شد رفیق دل تو شمع هر محفل تو شادیم از ان بود که کسی هست به فکر من و قلبم باشد.گرچه تو دشمن پر کینه قلبم بودی کینه ات شیرین بود مثل حلوای شب عید که مادر می پخت مثل لبخند گل سرخ که در فصل بهار به همراز محبت میگفت. کار تو با دل من تنها بشکستن و بشکستن و بشکستن بود اما به خدا شیرین بود.خورده های شیشه ی قلبم را شیشه فروش بند میزد تا بزنی سنگ و بلرزد از نو. بشکند با نگه خسته ی تو. اه تو که رفتی دل من باز شکست و فروریخت و من هر چه فریاد زدم شیشه فروش ان را بند نزد.گفت: این دل دگر کارش از کار گذشت بگذر از ان زانکه دلدار گذشت . جمع کردم دل بشکسته ی خود ریختم ان را در معبر شهر. اه ای عابر من از کوچه ی ویرانه ی ما چون گذری کن به زیر قدمت یک نظری تا مبادا برود در پایت خورده های شیشه این دل من زیر لب زمزمه ای کردم باز:کاش این من جنسش از شیشه نبود.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11:49 توسط محیا |
سلام
نمی دونم منو می شناسی یا نه.من از دیار شمام از دنیای شما اما نه از دنیای شما نیستم آخه اگه از دنیای شما بودم که برات نامه نمی نوشتم چمی دونم به قول شما ها میل می زدم . اما من مثل شما نیستم اصلا کامپیوتر تو دنیای ما معنی نداره .
ببخشید یه سوال دارم شما چه جوری عاشق می شید؟ شاید برای اون هم یه دستگاه عجیب قری