تبليغاتX
ღღღ خلوتهای عاشقانه ღღღ

ღღღ خلوتهای عاشقانه ღღღ

کاش امتداد لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود...

دوباره تا وقتی که این جاده به انتها برسه به تو فکر میکنم...

انتهای این جاده سرزمینه سبزیه که فاصلله من و تو رو صفر میکنه..نه صفر نمیشه به صفر میل میکنه

به این جاده که اولش از تو دورم میکنه و اخرش از کسایی که به رنک بی رنک عشقن فکر میکنم

و به خدایی که این فاصله ها براش تعریف نشدس

وباز به تو...این بار دیگه فقط به تو فکر ممیکنم...

به تویی که وسط روزمرگی زندگی گمم میکنی. بعضی وقتام بر عکس ؛ یادت از همه بدبختیام نجاتم میده....

شاید فقط یه خواب باشی...ولی نگران نباش هیچ کس جرات نداره از خواب بیدارم کنه...

اره این جاده یه فرصت بی انتهاس...برای خواستن

خواستن چیزایی که داشتنشون امکان نداره..

بازم نکران نباش من عادت دارم از خدا یه چیزایی غیر ممکن بخوام اونم هی واسم

                                                ناز کنه...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 17:56 توسط محیا |


 

 

نمیدانم چه نسبتی با  اشک داری که تا نامت بر زبانم جاری می شود

تا یادت در قلبم شکل میگیرد اشک از خانه ی چشمانم سرک میکشد

تا نگاهت را به ذهن می آورم قلبم تپیدن را آغاز میکند

در گوشه ی تنهاییم خاطراتم را مرور میکنم

خاطرات تلخ و شیرین را، بودن و نبودنت را، لحظه های تنهایی را،

لحظه های انتظار را واکنون می فهمم که عشق چه ها میکند

و تو میدانی که این خاطرات اشک من است که از گونه هایم سرازیر میشود

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 11:2 توسط محیا |


با دلیجان عشق خود امدی یک روز و شکست تنهایی...روی جاده نوشته بودی تو؛که برای همیشه میمانی؛ گفته بودی به دختر دری؛در کنارت همیشه میمانم؛قوی زیبای ارزویش را اتفاقی سپید میدانم...تو پرستوی شرق خواهی شد گر چه گفتی که با تو میمانم؛عشق یعنی عبور و تنهایی...کوچ پایان توست میدانم؛با دلیجان خود رفتی نیمه شب یا سحر نمیدانم؟؟؟رفتی و بی صدا شکست این دل؛  

با تعارف بگویمت در دل حسرت   بوسه ای به جا مانده...

 

             

             

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 19:20 توسط محیا |


اينك من مانده ام و سكوتي گم شده در كنج اتاق و كاغذي كه لبريز از حس دوست

 داشتني شايد يك طرفه است،در همه اين بازيهاي يك طرفه او كه باخت تا تو     

برنده باشي من بودم من،عشق بهاري ما خيلي زود پاييز شد و تو عابر كوچه هاي

خاطره،خش خش برگهاي وجودت را با قدمهاي پاييزي در ذهنم به يادگار گذاشتي،

 تو در شهر غريبم هم پاييز داري و هم بهار

                                                          ولي من تنها تو را دارم.....

 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 14:24 توسط محیا |


ماه من ديدي سفر عشق از يادم نبرد

هر شب از فكر رخت تا سحر خوابم نبرد

خنده ها و وعده ها و طعنه ي بيگانگان

حرمتتي از عهد و پيمان دل نابم نبرد

 

 

ماه من ديدي سفر چيزي ز عشقم كم نكرد

تند باد حادثه جسم نهالم خم نكرد

درد عشق و انتظار بر كام ما شيرين باد

زين طراوت سينه ام ديگر شراغ غم نكرد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 13:2 توسط محیا |


به نظر شما

             زیباترین قلب ماله کیه؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:13 توسط محیا |


 
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي اي کاش تمام اينها را مي دانستي



+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 12:51 توسط محیا |


نمی خوای یادت بیاری..مال هم بودیم با چه حالی...

حالا می خوای تنهام بزاری...میگی سرنوشت از سرنوشت

من نه دیگه نمیتونم..بعد تو دیگه نمیدونم....

واسه چی دیگه زنده بمونم وقتی نیستم تو دلت..

تنهام نزاری وااای اگه تو بری از پیشم من دیوونه میشم واسه همیشه

بین ما نگو فاصلست خیلی.جاری میشه روو صورتم سیلی

وااای اگه نباشی من میمیرم...

نفرست دیگه واسه ی من دسته گل..

آخه چشای من به روت بسته شد...چونکه خسته شد..از عکس تو..

حالا دلش می خواد ببینه اشک تو...یا که مرگ تو...لعنت به تو..

دیگه نیا پیش من و بکش دستتو..برا تو نیست کسی.یادت نره

چون یه عشق دیگه بین ماها نفرته..بی تو اسمم بزرگ از عرض و طول

با تو به باد میدم فقط ارض و پول تویی که بودی همش روز و شب با من..

نیا دیگه لفظ دوست داشتن واسم...میرم که فاصلمون بره سمت فلک..

میرم که خاطره مون بده دست به درک...میرم که اشک تو بچکه از چشات..

میرم که تقدیر بشه به گریه خنده هات....میخوام نری عشقت از این دل نره...

ولی کوش اون عشق؟؟؟؟آخه کوش اون عشق؟؟؟؟

که بود بینمون..کوش اون دنیا که توش نبود عینمون؟؟

تنهام نزاری وااای اگه تو بری از پیشم من دیوونه میشم واسه همیشه

بین ما نگو فاصلست خیلی.جایی میشه روو صورتم سیلی

وااای اگه نباشی من میمیرم...         

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 18:1 توسط محیا |


 

بی تو این روزهای روشن واسه من تاریک و تاره
وقتی بی تو تک و تنهام زندگیم معنا نداره

از همون روزی که رفتی دل به هیچ کسی ندادم
فکر می کردم می رسی یه روز تو بی کسیم به دادم

گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سئواله
دیدن دوباره تو فقط تو خواب و خیاله

لحظه های آخر تو،  توی قلب من می مونه
هیشکی مثل من بلد نیست قدر چشماتو بدونه

رفتی و چشمای خیسم یادگاری از تو مونده
بی وفاییات هنوز هم تو رو از دلم نرونده

چشم به راه تو می مونم تا که برگردی دوباره
می ترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره

رفتی اما خاطراتت توی قلب من می مونه
هیشکی مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه

تا وقتی که زنده هستم چشم به راه تو می مونم
تو دیگه رفتی که رفتی نمیای پیشم می دونم

اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگهدار
با چشمای خیس و گریون من می گم خدانگهدار . . .

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 7:18 توسط محیا |


اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات

شب که می یاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش

اجازه هست از اسمون ستاره کش برم برات

اجازه هست بیای پیشم یکم بگم دوست دارم

تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم

 

برم تو باغ اطلسی بی رنج و بی دردو بیکسی

بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم

اجاز هست خیال کنم تا اخرش مال منی

خیال کنم دل منو با رفتنت نمیشکنی

کیه که اخر دیوونگیه واسه چشمات

کیه جز من که میمیره واسه خنده هات

کی برات قصه میگه شبا که خوابت نمیره

کی پا به پات می یاد وقتی که بارون میگیره

کیه وقتی که تشنته تو ابرا بلوا میکنه

اگه یک جرعه بخوای کویرو دریا میکنه

یه شب موی تو رو به صد تا مهتاب نمیده

خودش میسوزه ولی تن به سایه و اب نمیده

: اون منم که عاشقونه شعر چشماتو میگفتم

هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم

هنوزم می یای تو خوابم تو شبای پر ستاره

هنوزم میگم خدایا کاشکی برگرده دوباره

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 13:29 توسط محیا |


اگر روزی کوله بارم را بستم واز دیار "یاد تو"رفتم نقاشی هایم را نگاه دار نقاشی هایی

که قلبم ان را با مداد رنگی یاد تو رنگ کرده بود مداد رنگی هایم را چه کنم؟ اگر روزی از

 یاد تو سفر کردم اسمم را همیشه سبز نگاه دار اما نه ! . . . . . . اسمم را در خزان رها کن

نقاشی هایم را به باد بسپار می خواهم دور از خودخواهی باشم اما مدادرنگی هایم را چه

 کنم ؟!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:6 توسط محیا |


وقتی که عاشق چشمات شدم تازه فهمیدم که زیبایی چیست. وقتی که تو رو در قلب کوچکم

 جای دادم تازه صدای ضربان قلبم را شنیدم. وقتی که دست در دستان تو نهادم تاره معنای گرمی

 را درک کردم. لحظه ها و ثانیه هایی را که با تو سپری میکنم بیشتر پی به معنای زندگی

می برم . هنگامیکه به یاد تو هستم می فهمم که آرامش چیست و هرگاه به جدایی می اندیشم

 کنار خود سایه مرگ را می بینم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 8:35 توسط محیا |


رو در و ديوار اين شهر ، همش از تو يادگاره

 

توي اين كوچه ي تاريك ، منو تنها نميذاره

 

ياده حرفاي قشنگت ، كه تو قلبم لونه مي كرد

 

ياده دل تنگيه چشمات ، كه منو بهونه مي كرد

 

ميزنه آتيش به جونم ، پس كجايي مهربونم

 

آخه من ترانه هامو ، واسه ي كي پس بخونم؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 9:50 توسط محیا |


خدا نامیست آشنا كه بر آنچه دوستش داریم می نهیم نامی فراتر از

 آنچه بتوانیم توصیفی برایش گوییم بارها وقتی كسی نیست

 تقصیرها را به گردن بگیرد اونا نگاه مهربانش می گوید من هستم و چه

 بی رحمانه همه چیز را به گردنش می اندازیم و باز هم دوستمان دارد .

 نه خسته می شود نه می گریزد از گریه های بی پایان فرزندانش . هر

 شب فرزندانش با لالایی باد در گهواره ی زمین می خواباند و هر سپیده

 دم آن ها را با نوازش عاشقانه ی صدایی بر فراز گلدسته های آبی رنگ

 بیدار می كند . آری این آسمان بی دریغ ، این جلوه گاه عشق ، این

 مادر مهربان و این پدر دلسوز خدای من است . خدایی كه وقتی می

 خوانمش هیچ گاه مرا بی پاسخ نمی راند ، حتی وقتی با او قهر می كنم

 باز هم مرا از هدیه هایش محروم نمی كند خدایی كه با همه قدرتش

 مرا در آغوش می گیرد و لالایی عشق را در گوش من زمزمه می كند ، دستانم را می گیرد و برایم می گوید از مردمانی كه نمی دانند خداوند

 هم خیلی تنهاست و شاید این علت آن است كه با فرزندان ناسپاس

 قهر نمی كند !!! 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:43 توسط محیا |


یک شب نشد بهت بگم که من چقدر دوست دارم*****

نشد يه روز بهت بگم که من فقط تو را دارم*****

 روزا با تو بیدار میشم*****

شبا با تو به خواب میرم*****

يه شب نشد نفهمیدی که بي تو دنیا ندارم*****

تو همه دنیای منی*****

امروزو فردای منی*****

يه شب نشد بدونی که من بی تو فردا ندارم*****

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 13:58 توسط محیا |


 

 

میگن چشمای عاشق یه دنیا شعرو قصست*****

اما چرا عزیزم چشاش لبریزه غصست*****

میگن گل شقایق نشونه داغه عشقه*****

من از نگاه داغت شدم باغ شقایق*****

میگن اشکای عاشق پیشه خدا عزیزه*****

نمی دونم تا کی باید بریزه و بریزه و بریزه*****

وقتی شبا تو آسمون رنگه چشاتو می بینم*****

دلم می خواد بهت بگم جز تو رویا ندارم*****

بین تمومه آدما تو عشق پاک این دلی*****

تو آسمونه رویاهام جز تو ستاره ندارم*****

میگن چشای عاشق خواب داره از این اسیرا*****

بگو تا کی بگوووووو****

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 13:28 توسط محیا |


گفتم سلام گفتي برو قلبم واست جا نداره


 

گفتم تو رو خدا نرو گفتي که فايده نداره

 

فکر نمي کردم که تو هم مثل غريبه ها بشي

 

دل تو هم سنگي بشه.. يه روز ازم جدا بشي

 

پا رو دلم گذاشتي فکر کردي که کي هستي

 

تو دل ما زياده....... عاشق راستي راستي

 

کي گفته که اگه بري پنجره مون بسته ميشه

 

دلم تو سينه ميميره... يه مرغ پر بسته ميشه

 

اينجوري هام نيست بخدا بهت نميگم که بمون

 

فقط اينو يادت باشه... که من بودم يه مهربون

 

حالا اينو خوب مي دونم تو خيلي بي وفا بودي

 

قلب تو با اون يکي بود تو هم واسش خدا بودي


 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 12:41 توسط محیا |


برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم و جاودانه دوستت دارم

دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی


دوستت دارم حتی اگر دلت از سنگ باشد.حتی اگر هیچ احساسی بر من نداشته باشی


چرا باور نداری که به تو نیاز دارم؟


منی که قلبی ویرانه دارم ودلی سوخته٬منی که ساحل دریای دلم طوفانی است

امواج غم در دلم زیر و زبر میشود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبتوعشق ات صفا دهی٬ دل سوخته ام را

با نگاه نافذت جان دهی وساحل دلم را آرامتر از همیشه کنی!!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 9:30 توسط محیا |




اگه من شاخه ی خشکم نفس سبزی برگی
‏ ‏
اگه من شیشه ی ماتم تو تلنگر تگرگی

‏ ‏
اگه من حسرت خاکم دعوت شر شر آبی
‏ ‏
اگه من خسته ز رفتن تو برام بال شتابی
‏ ‏
اگه نوحم تویی عمرم اگه صبرم تویی ایوب
‏ ‏
تو صدایی من سکوتم تو طلوعی من شب آلود
‏ ‏
‏ عشق تو یک سرنوشته بوی تو بوی بهشته ‏
‏ ‏
خدا اسمت رو تو قلبم با دوستت دارم نوشته‏
‏ ‏
تو دلیل لحظه هایی مقصد نوشته ها یی

‏ ای تنت شعر نوازش تو پر فرشته هایی

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 9:40 توسط محیا |


کاش می شد هیچ کس تنها نبود 

                                                      کاش می شد دیدنت رؤیا نبود

من دعا کردم برای بازگشت ...

                                                      دستهای تو ولی بالا نبود

گفته بودی که فردا می رسی

                                                    کاش روز دیدنت فردا نبود

+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 22:10 توسط محیا |


یادت میاد چی شد که من یدفعه عاشقت شدم بدون اینکه بذاری سوار قایقت شدم

یادت میاد نگات پرازشکایت وفاصله بودامابه جاش نگاه من صبوروپرحوصله بود

یادت میادبهت گفتم چقدر دوست دارم گفتی ببین من فرصت این قصه ها رو ندارم

یادت میادبااین جواب خسته شدم از زندگی تورفتی ومن موندم یه دریا غرق تشنگی

یادت میاد به چشم توفقط یه دیونه بودم یا مثل یه مرغ غریب دنبال یه دونه بودم

یادت میادکه عمرمن وقف تو وپنجره بودیه روز چشمت افتاد به من این بهترین خاطره بود

+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 21:39 توسط محیا |


دیگر به خلوت لحظه های عاشقانه قدم نمی گذارم ، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است

که نمی بینمت ، سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ، من مبهوت مانده ام که 

چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام ؟

وقتی رسیدی و به کلبه ی دلم پا گذاشتی در باورم نمی گنجید روزی

تو را درخلوتم بپذیرم... بیگانه ای بودی هم قفس شده با من... برای

خود عالمی داشتی دورترازستاره های دوردست... درسرزمینی که

به روح من راهی نداشت... وناگهان ترادرروح خود احساس کردم ...

+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 13:53 توسط محیا |


آره ... بازم انتظار ... مثل هميشه ... مثل تموم روزاي عاشقيم ... و مثل لحظه لحظه هاي بی تو بودنم ... بهانه ي من ... بهانه نوشتنم

امروز با هميشه فرق مي كنه ... امروز مي نويسم .. چون همه عاشقايي كه منو مي بينن ... فقط يك سؤال مي كنند ... چرا تنهاترين

تنهاي دنيا ؟؟؟ آره عزيز ... اونا نمي دونن بدون تو من تنهاترين تنهاي دنيام ... نمي دونن تو براي من با همه فرق داري ...

نمي دونن توي دل من جاي خدا از تو جداست ... ... بهانه ي من بيا ... بيا تا جاي تنهاترين تنهاي دنيا .... بنويسم ... او كه با تو دنيا

براي اوست .... بيا تا بهشون بگم اگر بهانه ي من بياد ... من ديگه تنهاترين تنهاي دنيا نيستم ...منتظرت مي مونم

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 18:1 توسط محیا |


به او بگوييد دوستش دارم ،

به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من درآن غرق شده،

به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نورو شعرو ترانه برد،

و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد

به او بگوييد دوستش دارم،

به او که صداي پايش را ميشنوم،

به او که لحن کلامش را ميشناسم ،

به او که عمق نگاهش را ميفهمم،

به او که ............ به او بگوييد دوستش دارم،

به او که گل هميشه بهارمن است،

به او که قشنگترين بهانه براي بودن من است

وبه او که عشق جاودانه من است

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:29 توسط محیا |


بهش بگین دغ می کنم دستش تو دستم نباشه

تموم خاطراتمون نمک به زخمام می پاشه

بهش بگین خاطره هاش آتیش به جونم می زنه

بگین فقط مال منه حتی اگه آسمونم زمین بیاد

تو لحظه های بی کسی سهم من از تو دوریه

هر روز غروب دلتنگتم دوباره تنها می شینم

هر وقت که بارون می باره تو رو کنارم می بینم

بگو تو هم دوستم داری بگو که دلتنگم می شی

من از خدا می خوام دوباره مهربون بشی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 20:49 توسط محیا |


تو نمي دوني من چي كشيدم              وقتي كه گفتي تو رو نمي خوام

باور ندارم كه ديگه نيستي                حالا تو رفتي من اينجا تنهام

يه شوخي بود و يه قصه تلخ             وقتي كه گفتي تو رو نمي خوام

خيال مي كردم مي خواي بترسم         شايد هنوزم باور نكردم

چشمهاي گريون دستهاي خسته           دوري چشمات منو شكسته

رنگ اون چشات چشمهاي سيات        زنجير دلت دستامو بسته

شايد يه حسود چشممون زده              بگو كي مارو تنهايي ديده

ولي مي دونم تو آسمون ها                قصه ما رو يكي شنيده

تو باور نكن هر كي بهت گفت           پيشت مي مونم پيشت مي مونم

باور ندارم كه ديگه نيستي                تا ته دنيا از تو مي خونم

چشمهاي گريون دستهاي خسته           دوري چشمات منو شكسته

رنگ اون چشات چشمهاي سيات        زنجير دلت دستامو بسته

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 16:41 توسط محیا |


کاش می شد تا ابد در شهر سکوت خودم هزاران بار به تو بگویم :دوستت دارم کاش

می شد قناری عشق تو را تا ابد در قفس دلم به اسارت بکشم٬وهیچ نگذارم که تو بفهمی

 چقدر دوستت دارم.کاش در کنارت بودم تا این همه احساس تنهائی نمیکردم واز فراق

وهجران تو درد جانکاهیدلم را نمی فسرد.تا قبل از این نمی دانستم شبهای فراق چقدر

 طولانی وتاریک وروز های آن ابری و بارانی است.اما با دوری از تو از تنها عشقم از آموزگار

هجرت این درسها را فرا گرفتم.واکنون از طول ثانیه های بی تو بودن در آینده نیز خبر دارم.

اما روز اولی که دل به تو بستم همه این مصائب و مشکلات را میدیدم باور کن همان روز

به خودم گفتم:


ای دل عاشق شدی؟ پس بمان و به پایش به سوز

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 17:29 توسط محیا |


خورشيد منی منم آن بوته دشت


من زنده ام از نور تو ای چشمه نور


دريای منی منم آن قايق خورد


ناگه تو مرا ميبری بر ساحل دور


اکنون تو مرا همه شوری و صدا


اکنون تو مرا همه نوری و اميد


در باغ دلم بنشين بار دگر


ای پيکر تو چو گل ياس سپيد


در سينهُ سردم اين شهر سکوت


ديوار سکوت به صدای تو شکست


شد شهر هياهو اين سينهُ من


فرياد دلم به لبانم بنشست

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:19 توسط محیا |


میخوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه

     به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه

    یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری

    بدون یه خدافظی پر نزنی تنها نری

    یه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمیشه

     فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمیشه

    اگه بری شبا چشام یه لحظه ام خواب ندارن

    آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن

   راستی دلت میاد بری؟ بدون من بری سفر؟

   بدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر؟

   اصلا بگو که دوست داری اینجور دوست داشته باشم؟

      حتی اگه دلت نخواد اسم تو , تو قلب منه

    چهرهء تو یادم میاد وقتی که بارون میزنه

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:27 توسط محیا |


 

 

 

 

گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
 دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
 خونه ي اون حالا تو يه گلدون سفالي بود
جاي يارش چه قدر تو اين غريبي خالي بود
يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دوبوته داشت
يه بهار اون دو تا رو كنار هم تو باغچه كاشت
 با نوازشاي خورشيد طلا قد كشيدن
قصشون شروع شد و همش به هم مي خنديدن
شبنماي اشكشون از سر شوق و ساده بود
عكس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود
روزاي غنچگيشون چه قدر قشنگ و خوش گذشت
حيف لحظه هايي كه چكيد و مرد و برنگشت
گلاي قصه ي ما ، اهالي شهر ، بهار
نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار
فك مي كردن هميشه مال همن تا دم مرگ
بميرن ، با هم مي ميرن از غم باد و تگرگ
 يه روز اما يه غريبه اومد و آروم و ترد
يكي از عاشقاي قصه ي ما رو چيد و برد
اون يكي قصه ي اين رفتن و باور نمي كرد
تا كه بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد
گلاي قصه ي ما عاشقاي رنگ حرير
هر كدون يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير
هيچكي از عاقبت اون يكي با خبر نبود
چي ممي شد اگه تو دنيا ، قصه ي سفر نبود
قصه ي گلاي ما حكايت عاشقياس
مال ياسا ، پونه ها ، اطلسيا ، رازقياس
كه فقط تو كار دنيا ، دل سپردن بلدن
بدون اينكه بدونن ، خيليا خيلي بدن
يكيشون حالا تو گلدون سفال ، خيلي عزيز
اون يكي برده شده واسه عيادت مريض
چه قدر به فكر هم ، اما چقد در به درن
اونا ديگه تا ابد از حال هم ، بي خبرن
 روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره
اين بلاها روسر خيلي كسا در مي ياره
بازياش هميشه يك عالمه بازنده داره
توي هر محكمه كلي برگ و پرونده داره
اين يه قانون شده كه چه تو زمستون ، چه بهار
نمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار
اگه دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد
حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد
ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه
خوبا رو كنار هم مي ياره ، بعدم مي چينه
كاش دلايي كه هنوزم مي تپن واسه بهار
در امون بمونن از بازياي تلخ روزگار

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:44 توسط محیا |


http://www.hadikazemiweb.blogfa.com http://www.hadikazemiweb.blogfa.com